برام خیلی دعا کنین....![]()
به شدت محتاج دعاتونم..... ![]()
13:29 | طاهره |

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم
اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند
اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ می شود
اگر فکر می کنی که بی تو
می میرم
بسیار درست فکر کرده ای
خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم ...
پس بمان!
21:51 | طاهره |
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد
گرفته ام
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را
با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه
تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون
تو....و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را
را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو
بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون
شانه هایت....!
پ.ن:اصلا حوصله تعطیلات و ندارم.چرا تموم نمی شه؟! ![]()
19:31 | طاهره |

هی فلانی....
می دانی؟...
می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!!
می آیند.......
می مانند.......
عادتت می دهند.......
و می روند.......
و تو در خود می مانی.......
و تو تنها می مانی.......
راستی نگفتی؟
رسم تو نیز چنین است؟
مثل همه ی فلانی ها؟!!!!!!!!!
1:34 | طاهره |
آن وقت ها که بچه بودیم موقع بازی قایم باشک زمانی که نوبت چشم گذاشتن مان می شد دست های کوچک مان را روی چشم های مان می گذاشتیم و گاهی آنقدر به چشم هایمان فشار می آوردیم که اطراف آن خیس می شد.
بلند از ۱ تا ۱۰ می شمردیم.گاهی از روی بچگی نگاهی از لای انگشتانمان می کردیم تا ببینیم چه خبر است!اما...
حالا همه ما بزرگ شدیم.خیلی بزرگ.ولی یادمان رفت که دست های مان را از روی صورتمان برداریم.
مدام از ۱ تا ۱۰ بلند می شماریم و دوباره و دوباره...
این قدر به چشم هایمان فشار می آوریم که سرتا پایمان خیس می شود.
ان قدر بلند از ۱ تا ۱۰ می شماریم تا هیچ چیز نشنویم هیچ چیز.
خودمان نمی خواهیم ببینیم نمی خواهیم بشنویم.خودمان خودمان را محکوم به حبس و انفرادی کرده ایم.
حتی دیگر از لای انگشتانمان هم نگاه نمی کنیم دریغ از یک پرتو نور.
«کوچولوهای گذشته و بزرگ های حالا بازی قایم باشک تمام شده دست هایتان را بردارید.»
12:33 | طاهره |
پیش پیش لا لا...
خوابش نمی برد دیگر
چه کارش کنم؟!
نمی توانم که بکشمش
بچه است خب!
هرکاری می کنم تا حواسش را پرت کنم و بخوابانمش نمی شود
این نصفه شبی گریه اش گرفته
بی قراری می کند
بهانه ات را می گیرد
می گوید دلش تنگ شده....نمی دانم چه کار کنم!
از دوری تو خوابش نمی برد
کودک بی قرار درونم...
پ.ن:بلاخره آپ کردم ![]()
22:14 | طاهره |
گفتم:در یک جمله موفقیت رو تعریف کن.
لحظه ای فکر کردو بعد لبخندی گذرا و شیرین رو لبش ظاهر شد و گفت:گل
خنده ام گرفت:گل!مگه گل هم موفقیت کسب می کنه؟
با نگاه مهربونش نگاهم کرد و گفت:آره.چه کسی بهتر از گل.
یک غنچه با تمام ملایمات و ناملایمات طبیعت می سازه و از هزاران خطری که تهدیدش می کنه می گذره و با گلبرگ های لطیف و خارهای کوچیکش از خودش محافظت می کنه چون می خواد پیروز بشه.
شاید تیغ های دفاعیش ظریف باشه ولی چون خودش می خواد که این مسیر و طی کنه موفق می شه و بالاخره می شکفه و درست در همون لحظه ها است که چشماش دنیایی رو می بینه که تا کنون ندیده.
بودن و تمام قشنگی قضیه به اینه که گل با حفظ همه زیبایی های درون و برون به موفقیت می رسه.نه مثل خیلی آدم ها که با زیر پا گذاشتن ارزش های خودشون و دیگرون به موفقیت می رسن.
زندگی ما هم همین طوره تا قبل از رسیدن به موفقیت در یک مسیر تاریک گام برمی داریم.مسیرش سخت و دشواره ولی نباید غافل شد که خود جاده هم پر از زیبایی های تازه است به طوری که گاهی می گویند:"رسیدن غم انگیز است و راه بهتر از منزلگاه."
مهم خواستن و حرکت کردن است.بخواه مطمئن باش که می رسی چون هرکسی تیغ هایی در درونش داره که هرچقدر هم ظریف و کوچیک باشن باز هم از آدم محافظت می کنن.بخواه دوست من بخواه.....
خنده از رو لبام محو شد و نگاهم به گل رز توی گلدون که عطرش فضا رو پر کرده بود خیره موند.
23:55 | طاهره |
گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.
گفتم:کجا؟
گفت:رو قلبت.
گفتم:مگه می تونی؟!
گفت:آره سخت نیست آسونه.
گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت...گفتم:این چیه؟!
گفت:سیس س س...ساکت شدم.
گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟!
خنجر و برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوست دارم دیوونه.
اون رفت...خیلی وقته...کجا؟نمی دونم...اما...
هنوز زخم یادگاریش رو قلبم مونده...
دوست دارم دیوونه
10:36 | طاهره |

يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گريه کني برو زيرِ بارون
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون نيومد چي؟؟؟
گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم:
يه خواهش دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار گفتي:
باشه... حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره
و تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي
18:44 | طاهره |